حکایت اخلاقی
تحقيق کردم گفتند برف زيادي آمده و در راه گرگ است و کسي به شهر نميرود. آمدم به ايشان عرض کردم. فرمودند من هم حال رفتن ندارم. عرض کردم نرويد.
فرمودند ولي بايد رفت. بعد فرمودند تو به تنهائي برو. عرض کردم از رفتن به تنهائي خوف دارم.
فرمودند بايد بروي. مرکوبي تهيه کن تا بگويم چه کني. رفتم و مرکوبي تهيه کردم و عرض کردم حاضرم.
فرمودند:
«اين مبلغ را بگير و ببر شهر در محله نوقان منزل آقاي سيد ناصر مکي که از شاگردان ايشان بود، نصفش را به ايشان بده زيرا سيد چهار روز است که چيزي نخورده است و فرمودند، زن بيوه سيدهاي هست نصف ديگر آن را به آن زن بيوه بده که سه روز است چيزي نخورده است.»
وجه را گرفتم و حرکت کردم و به شهر آمدم. اولاً در راه به هيچ موجودي بر نخوردم و ثانياً حقيقت همان بود که ايشان فرموده بودند. هر دو نفرشان گفتند که چهار روز و سه روز است که غذائي نخوردهاند و گفتند در اين فکر بوديم که در اين روز برفي چه کنيم.
در اثر فقر و کمبود غذا حال حرکت در آنها نمانده بود. وجه را گرفتند و شکر الهي را بجاي آوردند.»
بندگان حق رحيم و بردبــار خوي حق دارند در اصلاح کار
هين بجو اين قوم را اي مبتـلا هين غنيمت دارشان پيش از بـــلا
منبع:
نشان از بينشانها، مقدادي