طنز/گفتوگوي بيبيسي با يک شاهد عيني راهپيمايي 25 بهمن
پونه: خب آرش، چه خبر از تهران؟ به ما بگو 25 بهمن چطور بود.
آرش: من هم سلام ميکنم پونه جان. اولا بگم که من واقعا در تهرانم و يک شاهد عيني واقعي هستم. اگر فکر ميکنيد لازمه، حتي مي تونم به جون مادرم هم قسم بخورم!
پونه: نه ممنون آرش جان. ما تو رو قبول داريم. ديگه بعد از اين همه سال شاهد عيني بودن حرفت براي ما سنده!
آرش: لطف داري پونه جان. عرض کنم که اينجا در تهران هوا سرده اما اي کاش بوديد و 25 بهمن تهران رو از نزديک مي ديديد. من فکر مي کنم بزرگترين حسرتي که براي شما افراد دور از وطن وجود داره، دو تا چيزه: يکي اينکه نميتونيد پشت در بستني ليواني رو ليس بزنيد و يکي ديگه هم اينکه از درک فضاي گرم اين راهپيمايي سکوت محروميد.
پونه: خدا بگم چيکارت نکنه پسر. ديگه دلمون رو آب نکن؛ برو سر اصل موضوع.
آرش: پونه جان 25 بهمن امسال من هر جا رفتم تجمع بود. امسال من اتفاقا گفتم که بايد چند جا سر بزنم و ببينم واقعا خبري هست يا نه. باورت نميشه که هر جا رفتم، فشار جمعيت سکوت کننده بود که به چشم مي اومد و بر خلاف سالهاي قبل، حتي از اول صبح اين تجمعات شکل گرفته بود.
پونه: تو رو خدا؟!
آرش: جون تو! مثلا من هفت صبح رفتم بربري سر کوچه؛ نميدوني چه تجمعي بود! همه هم در سکوت کامل تجمع کرده بودند و حتي يک پيرزن مدام تکرار ميکرد که اينبار ديگه نوبت اونه و نميذاره کسي حقش رو بخوره! بعد رفتم مترو. اونجا هم تجمع بود. جالب اينکه با وجود فشار زياد جمعيت، باز همه تلاش ميکردند تا خودشون رو به تجمع کنندگان داخل برسونند. در داخل مترو هم همه مشت ها رو گره کرده و بالا نگه داشته بودند! البته ناگفته نماند که چون تجمع کنندگان احتمال حمله مزدوران رژيم رو ميدادند، تعدادي لوله آهني و قطور هم با خود به اين تجمع آورده بودند و همگي اون رو بالا نگه داشته بودند!
پونه: واي... اشکم در اومد از اين همه تجمع!
آرش: اتفاقا من هم در اونجا اشکم در اومد. البته اگر آدم تو اون همه فشار مترو فقط اشکش در بياد، خيلي شانس آورده!
پونه: ديگه چي؟ در خيابانها هم تجمع بود؟
آرش: اووووووووووه... اون که هيچي. مثلا دو تا خيابون تو تهران هستند که از فرط خلوتي به خيابان ارواح معروفه: خيابان انقلاب يا وليعصر! اما در 25 بهمن امسال اين دو تا خيابون پر از تجمع بود. کساني که مثل من در تهران هستند، ميدونند که اين دو تا خيابون از خلوت ترين خيابونهاي تهرانه و در شرايط عادي، ماشينها با سرعت 120 کيلومتر در ساعت تو اونها رانندگي ميکنند اما در اين روز، پر از آدم بود که هي سکوت ميکردند؛ هي سکوت ميکردند!
پونه: خيلي ممنونم آرش جان. واقعا با وجود شاهدان عيني مثل تو، فاصله هاي بين ما و تهران برداشته ميشه و من حس ميکنم که خاله سارا هستم و دارم رنگين کمون رو اجرا ميکنم!
آرش: فقط حواستون باشه خيلي تو نقش خاله سارا نريد، چون کارکنان بيبيسي خيلي استعداد دست زدن به ماشين لباسشويي دارند!
پونه: خدا نکشتت آرش... مواظب خودت باش.
آرش: تو هم مواظب خودت باش و اگر کسي در زد، حتماً قبلا از اينکه در رو باز کني از سوراخ کليد نگاه کن، اگر صادق صبا بود، هيچ وقت در رو باز نکن!
محمد رضا شهبازي