image

که دیده است که جوجه کبوتری توفان‏زده را تیر و کمان حواله کنند؟
آه، رقیه! بال‏های سوخته را طاقت سنگ نیست. لب‏های تشنه‏ات را خاک پاشیدند و چشمان به اشک نشسته‏ات را آشنای تازیانه‏ها کردند.
خدایا! حجم این همه تاریکی را کدام خورشید، روشن می‏تواند کرد؟
فریاد جگرخراشت را در خشت خشت خرابه‏ های شام مویه می‏ کنم و وسعت رنجت را با کوه‏ها در میان می‏ گذارم. غبار اندوهت را هیچ بارانی نمی‏ توانده شست.
کدام اندیشه پلید...؟
کدام دست، گوشه ‏گیر این خرابه‏ات کرد و شناسنامه مصیبت در دستانت گذاشت؟
کدام اندیشه پلید، چشم‏های کوچکت را گریه‏ خیز ماتم‏ ها کرد؟
به کدام جرم، گام‏ های کودکی‏ات را این‏چنین آواره صحراها کردند؟
این وقاحت ظالم، از روزنه کدام غار بیرون ریخت که شب‏هایت را بی‏ستاره کرد و شانه‏ هایت را بی‏ تکیه ‏گاه؟
دیوارهای ستم‏گر تاریخ، چشم‏ هایت را تحمل نتوانستند و نفس‏های معصومت را به چوب‏ها سپردند.
زمین، همیشه این‏گونه پنجره‏ها را به باد داده است.
اندوهت را می‏گذاری و می‏روی
ثانیه‏ های محنت‏بارت، صفحات خیالم را می‏ سوزاند.
بر کتیبه‏ های سوخته می‏ نویسمت و وجدان‏های بیدار جهان را به قضاوت می‏ طلبم.
ناله‏ های کودکی‏ات، خاطر بادها را پریشان کرده است.
قناریان تنها، تاریک خرابه را به یاد می‏ آورند و می‏ گریند.
پنجره‏ها، کابوس‏های سیاهت را تب می‏ کنند.
خارها، پاهای برهنه‏ات را جگرریش می‏ کنند.
می‏روی و کوچکی دنیا را به طالبانش وامی‏گذاری. اندوهت را بر صورت خرابه می‏پاشی و می‏ گذری تا به لبخندی ابدی بپیوندی.

چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد
با گونه ‏هایم خنجرت الفت ندارد  سیلی بزن دستان تو غیرت ندارد
گفتند آن سر، روی نیزه مال باباست  مادر بگو این حرف‏ها صحت ندارد
مادر بگو این‏قدر بر بابا نتازند  چشمان سیلی خورده‏ام طاقت ندارد
از خون و خاکستر جدا کن کفترت را  آخر به این گهواره‏ها عادت ندارد
بلعید آتش خیمه ‏ها را آه، مادر!  پاهای من دیگر چرا قدرت ندارد