در همين اثنا ناگاه سواري را ديدم كه در لباس عرب‌هاي بدوي است. وقتي نظرش بر من افتاد فرمود: از قافله حجاج عقب مانده اي؟ عرض كردم: آري! فرمود: پشت سر من سوار شو تا تو را به قافله برسانم. من هم سوار شدم ساعتي نكشيد كه به قافله رسيديم.

وقتي كه به نزديكي آنها رفتيم مرا پياده كرد و فرمود: برو در پي كار خود. من عرض كردم: تشنگي مرا اذيت كرده است. آن عرب از زين شتر خود مشك آبي بيرون آورد و مرا سيراب نمود. شيخ قاسم آنگاه مي‌گويد: سوگند به خداوند متعال كه آن لذيذترين و گواراترين آبي بود كه در مدت عمر آشاميده بودم. سپس رفتم و به قافله ملحق گرديدم. يك مرتبه ملتفت شدم. ديدم كه آن عرب از نظرم ناپديد شد و ديگر او را نديدم.