نگاهي گذرا به مباني و تفاوتها در فقه زنان(1)
مباني نظري دين، مانند مقولات خاتميت دين، جامعيت آن، چگونگي تعامل آن با دانش بشري، قواعد کلياي هستند که تا جزئيترين فروع دين را پوشش ميدهند. از اين رو، در اين نوشتار، نخست به سراغ بررسي و تبيين اصول و مباني ديني تأثيرگذار در مباحث زنان ميرويم، آن گاه گزارههاي روبنايي را که در سه محور گزارههاي توصيفي(اعتقادات)، گزارههاي ارزشي(اخلاق) و گزارههاي حقوقي و تکليفي(فقه) قابل تقسيم هستند ـ بررسي ميکنيم. وجود هدف واحد از مجموعه دين، که تربيت انساني دين باور و دين ورز و جهتدهي او به سوي سعادت الهي است، اجزاي مختلف آن را براي رسيدن به هدف مزبور، چنان نظاممند ميسازد که غفلت از برخي اجزا و نگاه انتزاعي و جزئي به برخي ديگر، آدمي را هرگز به هدف مورد نظر نمي رساند. هر بخشي از تقسيمات پيش گفته نيز خود داراي نظام بوده و ملاحظه همه اجزاي دروني آنها با هم، واقعيت اصلي هر جزء را آشکار خواهد ساخت؛ مثلاً از ديدگاه دين، زن جزئي از نظام تکويني آفرينش بوده، و جايگاه تعريف شده روشني دارد و با ديگر اجزاي خلقت، در تعامل است.
داراييها و مجموعه هستيهاي کمالي او و هم چنين آن چه ندارد، براي او قالب ويژهاي را فراهم آورده است که بخشي از آن، از مظاهر و مقتضيات هويت انساني او بوده و بخشي ديگر نيز وامدار قالب جسماني و زنانه او است. شناخت اين جايگاه و تصديق گزارههاي توصيفي در اين باره، به ما کمک ميکند که نظام ارزشي دين را درباره زن بپذيريم و احياناً به برخي اصول اخلاقي مشترک بين او و مرد و برخي اصول اخلاقي ويژه به خود او معتقد گرديم؛ همانطورکه ممکن است در نظام فقهي و حقوقي، به حقوق و تکاليف مشترک و مختص هردو برسيم.
بههرحال، پس از ترسيم اين مراحل است که جايگاه نظام حقوقي دين معلوم ميشود. پس از تعيين جايگاه، نوبت به تاکيد بر اين حقيقت ميرسد که فقه نظاممند ما، يعني نظام حق و تکليفي که خاصيت نظاممندي آن، ذاتي آن است، به گونهاي است که تعادل و تناسب لازم را بين حق و تکليف به وجود آورده است. شناخت دقيق حقوق، مرهون شناخت واضحي از تکاليف است که هر يک، توجيهگر ديگري است. نکته گفتني در اين جا اين است که هر سه نظام مزبور، آموزههايي ثابت و تغيير ناپذيردارند که مقتضاي خاتميت دينند و چون هرسه نظام، درپي تأمين سعادت موجودي به نام انسان هستند ـ که اساساً با متغيرهاي مختلف در ارتباط است و عوامل متعددي ميتوانند در تغيير ساختارهاي فردي و اجتماعي او مؤثر باشند ـ قطعاً با ظرفيتهاي تاريخي و اجتماعي يا تغييراتي که در بستر زمان و مکان رخ ميدهد، مرتبط خواهند بود. جوامع انساني با تأثيري که بر يکديگر دارند، به سان حقيقت سيالي عمل ميکنند که در هر عصر و زمان، بخشي از هويت خود را نشان ميدهد. از اين رو غفلت از اين متغيرها و تأثيري که بر انسان ميگذارند، دين و ديندار را از هماهنگي با شرايط نو باز ميدارد.
براي مشاهده كامل مقاله به سايت وفا مراجعه فرماييد